حمد الله مستوفى قزوينى
126
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
جوانان جنگاور زوردست « 1 » * كه در جنگ نايد بر ايشان شكست به هر چل كشندش كه تا از قصاص * بود همگنان را ز كشتن خلاص 2625 ديت داد بايد چو خواهند ، زر * ببخشيم بر همدگر سربهسر » از او اين سخن كرد هريك پسند * كه سازند بر وى از اين در گزند وليد مغيره به ابليس گفت : * « چه گويى در اين داستان درنهفت ؟ » پسنديد ابليس هم راىِ او * چو در بدكنش بود همتاى او براين يكزبان گشت هركس كه بود * برفتند و تدبير كردند زود 2630 بدان ، تا شب تيره از وى دمار * بخيره برآرند بر خوارخوار هجرت رسول صلّى اللّه عليه و سلّم ، با ابو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه ، به مدينه چو شِبْه شَبَه شد سيه شب به رنگ * به دوده بيندود رخ شاهِ زنگ « 2 » بيامد سروش از بَرِ كردگار * به سيّد خبر داد زاين حال و كار به دو گفت : « بر تو بدانديش مرد * هم امشب چنين مكر خواهند كرد كه چون زر سرِ تو درآرد به گاز * ولى مكر خواهد به دو گشت باز 2635 تو امشب از اين خانه بيرون خرام * بكش سوى شهر مدينه زمام » چو يك پاس بگذشت از آن تيره شب * برفتند يكسر سرانِ عرب چهل كس از آن نوجوانان شهر * كه از مردى و زُورشان بود بهر گرفتند خانِ نبى در حصار * و ليكن نجستند كس كارزار بدان تا چو مردم بخسپد تمام * بجويند « 3 » كين از خديو انام 2640 نداند كسى تا كه كشتش چنين * نشايد ز كس جُست از آن كار كين على را چنين گفت سيّد كه : « من * روان گشت خواهم از اين انجمن كه كفّار بر من كمين كردهاند * دل جاهلان پُر ز كين كردهاند برآنند امشب كنندم تباه * به فرمان حقّ رفت خواهم به راه
--> ( 1 ) ( ب 2623 ) . زوردست : قوى . ( 2 ) ( ب 2631 ) . در اصل : شاه رنك . ( 3 ) ( ب 2639 ) . در اصل : نجوئيد .